نامه‌ی بیست و چهارم - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:20
روی پام خوابیدی. پسروز آینده ۸ ماهه می‌شوی. قدت هم حدود ۸۰ سانت شده. امشب نذر کردم چیزی برای حضرت رضا که مراقبت باشد.شاید دو سه برابر اینی که تاحالا زندگی کرده‌ام هم زندگی کنم اما امشب شکل عجیبی از مرگ را دارم تجربه می‌کنم. به حرف‌های دوستم - امین - که پزشک است فکر می‌کنم وقتی پرسیدم ازش که "مرگ چطو...
نامه‌ی بیست و پنجم - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:20
پسرمسلامدیشب، بسیار سخت و با درد خوابیدی. دندان‌هایت دارد یکی یکی بیرون می‌زند و این همراه عوارضی است. مثلاً اینکه پاهایت عرق‌سوز می‌شوند، یا اینکه حوصله نداری... همین دیشب خاله‌ات که به تازگی به شکل جدی می‌خواهد عکاسی کند از سفری یکی-دو روزه بازگشت و آمد خانه‌ی ما.درباره عکاسی صحبت می‌کردیم. از اتف...
نامه‌ی بیست و ششم - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:20
وقت هایی که از بوسیدن تو مینویسم... خودم را درحال بوسیدنت میبینم. شبها تو را به آغوش میکشم. و میبویمت. مثلاً همین دیشب، همین دیشب که هی تشنه میشدی و هی برایت آب می آوردم، هی تو باز طلب اب میکردی... نگاهت کردم. لا به لای کارهایم که کنارت نشسته بودم و انجام میدادم نگاهت میکردم و دلم غنج میرفت. این سوا...
نامه‌ی بیست و هفتم - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:20
پسرمهمیشه از این میترسیدم که کارمندی بشوم ساعت زن. رأس ساعتی برسم، رأس ساعتی برگردم، رأس ساعتی فلان کار را بکنم! همیشه ترسم از این بود. اما دارم در جریان یک دگردیسی ارام باور میکنم که من، در آستانه‌ی 40 سالگی کارمندی هستم تمام قد ساعت زن. که اگر دقیقه‌ای جا به جایی در ساعاتی که ثبت میکند داشته باشد،...
نامه‌ی بیست و هشتم - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:20
پسرمسلامدلم برایت تنگ است. دوست دارم زار زار سر بر پشتت بگذارم و بگریم. چقدر یک انسان می‌تواند بدبخت باشد که حتی کسانی که دوستشان دارد، دوستش نداشته باشند و مایه عذاب آنها باشد؟ که من هستم.پسرمدلم برایت تنگ است. دوست دارم هزار میلیارد کلمه از هزار زبان جهان بلد باشم که با تو صحبت کنم. شاید تو صبورتر...
نامه‌ی بیست و نهم - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:20
عزیز دلم؛پسرکِ بازیگوشِ کنجکاوم... سلامتو بعدها که این یادداشت‌ها را بخوانی خواهی دانست، شاید، که این پدرِ مفلوکِ تو، از چه جهانِ گرگ مأبانه‌ای با تو سخن گفته، سخن می‌گوید.من چه به مرگِ خواسته یا چه به مرگی ناخواسته بمیرم، این را باید به تو فهمانده باشم که آینده، ابداً وجود ندارد. آنچه تو از آن به ا...
نامه‌ی سی‌ام - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:20
مهر، آبان و حالا که آخر آذراست. ننوشتم برایت. آری پسرم. به گذشته که بر میگردم دیدم چقدر از سختی‌ها برایت گفتم و برای خودم این را در نظر گرفتم که تا اوضاع بهتر نشده برایت هیچ ننویسم. اوضاع اما هنوز بهتر نیست و در شرایطی به سر میبریم که عمیق ترین دوره یأس اجتماعی را داریم امتحان می کنیم. امتحان پس مید...
نامهی بیست و دوم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
سلام بابا جان؛ دو روز دیگر همین موقع تو در بغل منی... رفتم امروز اولین نامه را خواندم. وقتی که نمیدانستیم تو پسری یا دختر/ اما میدانستیم مقاومی و پایدار. وقتی نمیدانستیم و هنوز هم نمیدانیم در آینده چه
یادداشت تولد صد روزگی حضرت حافظِ جان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
در صد و یک روزگیات حرفهایی با تو دارم که شاید زود به نظر برسد اما از سر اینکه معلوم نیست صد و دو روزگیات را ببینم یا نه، میگویم. میگویم دوستت دارم و برای من این جملهی کوتاه هرگز تمام نمیشود. ط
نامهی بیست و سوم با تاخیر - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
سلام پسر عزیزم یکی دو ماه است دارم به این نامه فکر میکنم لااقل. امروز غروب وقتی خوابیدنت را نگاه میکردم متوجهش شدم. فهمیدم : "تا وقتی پدرت هستم دوستت دارم." * و کیست که بتواند پدری پدر بر پسر را ازو بگیرد؟ حتی پس از مرگ. پس از تجزیهی جزءجزء تنم. تمامخرداد ۹۸
نامهی بیست و چهارم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
روی پام خوابیدی. پسفردا ۸ ماهه میشوی. قدت هم حدود ۸۰ سانت شده. امشب نذر کردم چیزی برای حضرت رضا که مراقبت باشد.شاید دو سه برابر اینی که تاحالا زندگی کردهام هم زندگی کنم اما امشب شکل عجیبی از مرگ را
نامهی بیست و پنجم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
پسرمسلام دیشب، بسیار سخت و با درد خوابیدی. دندانهایت دارد یکی یکی بیرون میزند و این همراه عوارضی است. مثلاً اینکه پاهایت عرقسوز میشوند، یا اینکه حوصله نداری... همین دیشب خالهات که به تازگی به ش
نامهی بیست و ششم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
وقت هایی که از بوسیدن تو مینویسم... خودم را درحال بوسیدنت میبینم. شبها تو را به آغوش میکشم. و میبویمت. مثلاً همین دیشب، همین دیشب که هی تشنه میشدی و هی برایت آب می آوردم، هی تو باز طلب اب میکردی... نگ
نامهی بیست و هفتم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
پسرمهمیشه از این میترسیدم که کارمندی بشوم ساعت زن. رأس ساعتی برسم، رأس ساعتی برگردم، رأس ساعتی فلان کار را بکنم! همیشه ترسم از این بود. اما دارم در جریان یک دگردیسی ارام باور میکنم که من، در آستانهی
نامهی بیست و هشتم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
پسرمسلامدلم برایت تنگ است. دوست دارم زار زار سر بر پشتت بگذارم و بگریم. چقدر یک انسان میتواند بدبخت باشد که حتی کسانی که دوستشان دارد، دوستش نداشته باشند و مایه عذاب آنها باشد؟ که من هستم.پسرمدلم برا
نامهی بیست و نهم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
عزیز دلم؛پسرکِ بازیگوشِ کنجکاوم... سلامتو بعدها که این یادداشتها را بخوانی خواهی دانست، شاید، که این پدرِ مفلوکِ تو، از چه جهانِ گرگ مأبانهای با تو سخن گفته، سخن میگوید.من چه به مرگِ خواسته یا چه ب
نامهی سیام - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:38
مهر، آبان و حالا که آخر آذراست. ننوشتم برایت. آری پسرم. به گذشته که بر میگردم دیدم چقدر از سختیها برایت گفتم و برای خودم این را در نظر گرفتم که تا اوضاع بهتر نشده برایت هیچ ننویسم. اوضاع اما هنوز بهت
نامهی اول - تاریخ: 1396/12/23 ساعت: 16:10
سی و چهارسال و شش ماه و 28 روزم که شد خبر آمدنت را مادرت بهم داد.سی و چهار سال و شش ماه و 28 روز گذشتهام را از آن روز تا حالا دارم دوره میکنم. امروز یادم آمد که اصلاً فکر نمیکردم در سی و چهار سال و شش ماهگی خبر پدر شدنم را بشنوم. دوست داشتم قبل از اینکه خبر آمدنت را میشنوم اساس خیلی چیزها را گذاشته ...
نامهی دوم - تاریخ: 1396/12/23 ساعت: 16:10
عزیز دلم، سلامدلم برایت تنگ شده. اینکه تو داری برای خودت جایی نفس میکشی در نزدیکی من اما من محروم از دیدنت هستم برایم هیجان انگیز، سخت و حیرت آور است.ما، در این موقعیتی که امروز قرار داریم براین باوریم که تو نشانهیی الهی هستی. چرا که از هیچ آمدهای. آری از هیچِ هیچ... از چیزی که اگر بدانی، احتمالاً م...
نامهی سوم - تاریخ: 1396/12/23 ساعت: 16:10
امروز میخواهم برایت از چیز تازهای بگویم...یک سوال هم دارم؛ تو برایت چه چیزهایی تازگی دارد؟مادرت میگوید : اوایل آشنایی خیلی حرف میزدم، چیزهای مختلف را توضیح میدادم بارها، انگار ناگهان همه چیز زندگی را در همان یکی دو دیدار اول گفته ام و تمام. و بعد هرچه شده فقط ارجاع داده ام و او گفته است آری... میدان...